دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

دینا عشق مامانی و بابایی

دینا و پارک

          مامانی خیلی دوست دارم، دینا خانم الان خیلی شیرین شده دیروز کلی از لباساش را از کشو درآورده گذاشته زیربغلش رفته سمت ماشین لباسشویی که لباساش را بشوره. 4 تا دندان پایین + 1 آسیاب دندان های بالا هم 4 تا + 1 آسیاب که تازه نوک زده از کلمات کفش و میگه البته همه کلمات را به زبان خاص خودش بیان می‌کنه، گل را میگه مامان بابا را که به زیباترین شکلش میگه اسم خاله هاش را صدا میکنه ، به همه بچه ها میگه نن ، خلاصه الان زبانش یکه چیز درهمی شده از هر زبان یک کلمه، به توپ میگه بال و عاشقه بال . وزنش حدود 10 کیلو و قدش حدود 78 سانتیمتر عاشق بی بی انیشتین و هر کاری عروسکا انجام ...
8 خرداد 1392

تولد تولد

اینم از عکس های دینا در روز تولد یکسالگی. چه زود گذشت پارسال رشدش را روزانه می شمردم بعد شد هفته به هفته و پس از آن ماه به ماه و حالا به 1 سالگی رسید.             ...
3 بهمن 1391

دینا و لباس عروس

  قرار بود دینا لباس عروسش را عروسی عمو محمدش بپوش ولی اندازش که نبود. حالا که اندازش شده عروسی عمه نزدیکه پس عروسی عمه لباسش را می پوشه. فکر نمیکردم بهش بیاد ولی بعد از اینکه دینا خانم لباس را پرو کرد دیدم خیلی بهش میاد و حیفه عکس نگیرم.       قربون خندهات مامانی که چشمات دیگه دیده نمیشن ...
13 مهر 1391

خاطره زایمان

تصمیم گرفته بودم که زایمانم را بصورت طبیعی انجام بدم , تصمیم سختی بود ولی با خودم به توافق رسیده بودم و به خودم دلداری می دادم که وقتی درد بسراغم بیاد اومده و فقط میشه تحمل کرد تا تمام بشه، روزها می گذشت و من منتظر بودم که این دختر کوچولوی درون خودم که دینا صداش میکردم نشانه ای از بدنیا امدن را نشان بده 39 هفته گذشته بود و هفته 40 را داشتم پر میکردم 39 هفته و 2 روزم بود، خانه بابام بودم که ساعت 8:30 شب درد خفیفی کمرم را گرفت و ول کرد 30 دقیقه بعد باز هم این اتفاق افتاد ، زمستان بود و هواشناسی اعلام کرده بود فردا   تصمیم گرفته بودم که زایمانم را بصورت طبیعی انجام بدم , تصمیم سختی بود ولی با خودم به توافق رسیده بودم و به خودم دلد...
25 مرداد 1391

عشق ما

 خشگل مامان خیلی دوست دارم قربون اون بابا ماما گفتنت برم، دینا از 6 ماهگی با با ، ما ما ، م م ، ب ب و دد ( همه با فتحه ) بلده بگه و الان که 1 هفته به 7 ماهگیش مانده داره یاد میگیره که مامان کیه و بابا کیه و هرکدوم را درست صدا کنه، مثلا موقعی که شیر می خواهد میگه ما ما   دینا از همون اول گردن می گرفت و من از این جهت که همیشه مراقب گردنش باشم اصلا اذیت نشدم و راحت بودم ، مامانا مراقب تغذیتون بخصوص اولین ماه های رشد کوچولوهاتون باشید، دینا به شیر گاو حساس بود و هنوز هم هست، ابتدا زمانی که من شیر می خوردم شب ها شروع به گریه می کرد و دلدرد داشت که تا 4 ماهگی طول کشید ولی الان مدلش تغییر کرده و روی پوستش قرمز میشه و خارش پیدا...
25 مرداد 1391

دینا و حمام

  دینا تازه در 6.5 ماهگی معنی بازی با آب را یاد گرفته و دستاش را به آب میزنه تا آب به همه جا بپاشه، دینا حمام را خیلی دوست داره و تا وارد محیط حمام میشیم شروع به خندیدن میکنه ، کتاب من و حمامش را هم خیلی دوست داره. ...
25 مرداد 1391

دینا و بازی

         دینا این اسباب بازیاشو خیلی دوست داره و تقریبا هر جا که بره همراهش هستند و کاملا اسباب بازیهاش را می شناسه .       ...
25 مرداد 1391